باران

 

چــه غمگــینانه است وقتی در بــاران

به تــو چــتر تعــارف می کـنند !

پـــرده را کـــنار مــیــزنم ،

بــاران خــودش را  مــی زند  بــه شــیــشـه

مــن خــودم را بــه  آن  راه !

تمــام چــیزی کــه بــاید از زنــدگـــی آمــوخــت . . .

باران

 


خیلـــی ها بــاران را نمــی فهمند

نمـــی فهمند باید خیس شـد تا سبکــــ شد

نمی فهمند کــه شیشه عینکــشــان باید نمناکـــــــ شود

نمــی فهمند کـــه با بــاران باید خندید

به بـــاران باید عشق داد

با بـــاران باید عشق کـــرد

و شــایــد بــاران خیلــی ها را نمــی فهمــد !

باران

 

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم